تبليغاتX
شعر من


شعر من

شعر عشق

سلام به همه ی دوستان عزیزم..

این پست آخرین پست من در بهار 91 خواهد بود..به دلایلی تا تابستون نمی تونم آپ کنم و کلا اینترنت نمیام(البته سعی می کنم برای خوندن و تایید نظرات سر بزنم) از همه ی دوستانی که تو این مدت آپ می کنن و نمی تونم بهشون سر بزنم عذرخواهی می کنم ان شاءالله وقتی برگشتم جبران می کنم...

برام دعا کنید که سخت.......محتاج دعایم

دوستتون دارم...

«این دو غزل را تقدیم می کنم به بهترینم...

همانی که چشم هایش مرا غزل آموخت و نامش الهام شعرهایم شد..»

به شب های من ماه تابانده ای

در این سینه بذر غم افشانده ای

 

نگردم از این غصه هرگز رها

که در گوش من نام غم خوانده ای

 

من اینجا به عشق تو جان می دهم

تو در باور عشق من مانده ای

 

من و حسرت چشم هایت چه سود؟

که در شک و تردید درمانده ای


تو الهام زیبای قلبم شدی

بگو بخت من از چه خوابانده ای؟


فرشته ..پری..آسمان..ماه من..

نگاهت چرا بازگردانده ای؟

 

هنوزم تورا دوست دارم ولی

ببین عاشقت را چه رنجانده ای..



ای آسمان امشب بیا با هم بباریم

با یاد او شب تا سحر را زنده داریم

 

ای ابرها امشب بیایید اشک ریزیم

دست دعا بهر وصال او برآریم

 

من با نگاهی دل به مهر او سپردم

وقت است رسم عاشقی..جان را سپاریم

 

صدها بلا در راه عشقش گو بیاید

تا آخر دنیا همینجا پای داریم

 

لیلای من پایان این قصه چه زیباست

اینجا برایت لحظه ها را می شماریم

 

دور از دو چشمانت جهان با من غریب است

در  دوریت همچون شقایق داغداریم

 

باران چشمانم امان از من بریده

تا کی به دیدارت گل حسرت بکاریم

 

من دوست دارم در خیالم با تو باشم

آغوش وا کن تا که لب بر لب فشاریم

 

یک شب کنارم باش تا غم ها بدانند

ما عاشقان خوش خیال روزگاریم

 

احساس من امشب عجب بی تاب گشتی

صدها غزل باید به الهامت نگاریم..


 
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 19:37 توسط محمد فتحی زاده| |

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 18:54 توسط محمد فتحی زاده| |

دوباره در نگاه تو دلم اسیر می شود

ببین ز درد عاشقی چگونه پیر می شود

 

چگونه وصف تو کنم فرشته ای و یا پری؟

همیشه در برابرت زبان قصیر می شود

 

اگر به راه زندگی هزار باره گم شوم

دوباره چشم های تو مرا مسیر می شود

 

در این حصار فاصله به شوق تو نشسته ام

اگرچه زخم های دل بسی کثیر می شود

 

دو چشم من به ساعت و به لحظه ها که بگذرد

ولی برای دیدنت زمان چه دیر می شود

 

چه گویمت عزیز دل ز دوریت مرا چه شد؟

غمی درون سینه ام به من دلیر می شود

 

نفس مرا کم آمده از انتظار خسته ام

مگر که راه عاشقی چنین خطیر می شود؟

 

گهی زپا می افتم وامید می رود زِ من

و باز یاد روی تو مرا نصیر می شود

 

بیا که فرش راه تو دو چشم عاشقم کنم

که فرش دل به پای تو چو یک حصیر می شود

 

اگر تمام این جهان برای من شود بدان

فقط به بوسی از لبت شبی حقیر می شود

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:15 توسط محمد فتحی زاده| |

      تقدیم به مخاطبی بسیار خاص...


تو را دیدم و عشق آغاز شد

و اینگونه غم با دلم ساز شد

 

تو حوری مگر اینچنین دلبری؟

در قصر فردوس کی باز شد؟

 

عجب دوری از چشم و در قلبمی

نگاهت برایم چُنان راز شد

 

برای رسیدن به دیدار تو

وجودم همه شوق پرواز شد


در آغوش گیرم تو را من شبی

دلم پای تا سر همه آز  شد

 

چه زیبا دلم صید خود کرده ای

چو گنجشک در دام یک باز شد

 

مگر باور عشق من مشکل است؟

که سهم من از تو فقط ناز شد

به بوسی ز لب های خود جان بده

تنم را که از هجر، جان باز شد

 

نه لیلی چنین بود و شیرین چنین

عجب نیست عشقم چه ممتاز شد

 

بسی گرد ایران بگشتم ولی

دلم عاقبت بند اهواز شد

 

من و طبع شعر و سرودن کجا؟

زِعشق تو این قصه آغاز شد

 

تو الهامی از هرچه زیباترین

غزل هم به نام تو طنّاز شد

                                    


 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 13:49 توسط محمد فتحی زاده| |

چه بی رحم است تنهایی در این شب های طولانی

هوای چشم من ابری  کمی تا  نیمه بارانی


هزاران درد در سینه ،هزاران بغض بی کینه

دلم فریاد می خواهد... ولی بیچاره پنهانی


تو یوسف وار از عشقم گریزان گشتی و اینک

تمام سهم من از تو در این دنیا پریشانی


در آن چشمان زیبایت چه سحری بود لیلایم

که یک موج نگاه تو دلم را کرده طوفانی


به زلفان سیاه خود دلم زنجیر غم کردی

ولی این را بدان یادت به قلبم گشته زندانی


اگر با غصه درگیرم اگر از درد می میرم

هنوز هم دوستت دارم و می دانم که می دانی


بدون روی ماه تو شبم تاریک و بی مهتاب

بیا بر گرد و دنیا را برایم کن چراغانی


برچسب‌ها: غزل, عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 18:53 توسط محمد فتحی زاده| |

          صدایی می رسد گوشم خدایا این چه آهنگی ست

          صدای پای دلدارم،  و این آغاز دلتنگی ست..


          مگر پیمان آتش بس زمانی نیست ما بستیم

          چرا در شهر قلب او هنوز آرایشِ جنگی ست


          مرا با تیر مژگانش هزاران زخم بر دل زد

          هزاران آفرین  او را که بس شایسته سرهنگی* ست


          اسیرم کرد با چشمش توانم نیست بگریزم

          لب و خال ورخش را بین که دراوج هماهنگی ست


          که می گوید سیاهی آخر نومیدی دل هاست؟

         به زلف یار من یارب سیاهی بَه چه خوش رنگی ست


          چه زیبا دل بری* لیلا چه آسان می کشی مارا

          مگر در عمق قلب تو دلت یک قطعه ی سنگی ست


          بزن هر زخم می خواهی دو چشمم کاسه خون کن

          دعایت می کنم دانی دلم پابند یکرنگی ست


               *سرهنگ: فرمانده،مبارز،پهلوان

             *دل بری: ایهام:1. دل می بری 2. دلبری هستی

 

 

 


برچسب‌ها: غزل, عاشقانه
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 17:38 توسط محمد فتحی زاده| |

رفتی و بعد از تو من تنها شدم

از فشار بی کسی ها تا شدم

 

در عبور نا گزیر لحظه ها

من اسیر گریه کردن ها شدم

 

اشک هایم صبر من را برده اند

در فراقت راهی صحرا شدم

 

چشم هایم بسته اند اما چه سود

بعد تو بی خواب و بی رویا شدم

 

هست در قلبم هنوزم عشق تو

گرچه از عشقت دگر رسوا شدم


    آخرین ویرایش: 5 اسفند 1390

                                                           


برچسب‌ها: سروده های من, غزل, عاشقانه
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 13:28 توسط محمد فتحی زاده| |


آخرين مطالب
» دوغزل...و التماس دعا..
» تبریک عید واسه دوستای گلم
» فقط به بوسی از لبت...
» آغاز عشق..
» دلم فریاد می خواهد..
» و این آغاز دلتنگی ست..
» بی خواب و بی رویا شدم..

Design By : RoozGozar.com

كد بارش قلب